آنچه در پی میخوانید بخشی از شوخیها و مزاحهای پیامبر اسلام(ص) است كه به مناسبت فرارسیدن هفته وحدت و ولادت با سعادت آخرین فرستاده خدا، تقدیم میشود.
* دشمن خدا
حضرت علی(ع) میفرماید: رسول الله(ص) هرگاه مردی از اصحابش را غمگین مییافت، او را با شوخی، خرسند میساخت و میفرمود: خداوند دشمن دارد، كسی را كه به روی برادرش چهره درهم كشد.(۱)
* سفیدی در چشم
زنی خدمت رسول اكرم(ص) آمد و نام شوهرش را برد. حضرت فرمود: شوهرت همان است كه در چشمانش سفیدی است؟ گفت: نه در چشمانش سفیدی نیست. آن زن به خانه آمد و جریان را برای شوهرش تعریف كرد. مرد گفت: آیا نمیبینی كه سفیدی چشم من از سیاهی آن بیشتر است.(۲)
* سیاهان به بهشت نمیروند
پیامبر به پیرزنی از قبیله اشجع فرمود: پیرزنان وارد بهشت نشوند. بلال حبشی كه سیاه چهره بود، آن پیرزن را ناراحت دید و جریان را به رسول الله(ص) باز گفت. پیامبر(ص) فرمود: سیاه هم به بهشت نمیرود. بلال و پیرزن هر دو ناراحت بودند كه ناگهان عباس، عموی پیامبر كه پیرمرد بود، آن دو را دید و حال آن دو را برای پیامبر بازگو كرد. رسول خدا(ص) فرمود: پیرمرد هم به بهشت نمیرود. همه غمگین شده بودند. پیامبر(ص) كه چنین دید، همه آنان را فراخواند، دلشان را نرم كرد و فرمود: "خداوند، پیرزنان، پیرمردان و سیاهان را به نیكوترین شكل بر میانگیزاند و آنان جوان و نورانی شده به بهشت میروند(۳ )".
* عسل و پیامبر(ص)
سیره رسول الله(ص) به گونهای بود كه به یارانش اجازه میداد تا در حضور مباركش، گفتههای طنزآمیز ادا كنند. آنان نیز به پیروی از پیامبر اكرم(ص) از شوخیهای ناپسند پرهیز داشتند، ولی از شوخیهای پسندیده دریغ نمیكردند. از جمله، نعیمان، مرد شوخ طبعی بود. روزی عربی را با یك خیك عسل دید. آن را خرید و به خانه عایشه برد. رسول خدا(ص) پنداشت كه به عنوان هدیه آورده است. نعیمان رفت و اعرابی بر در خانه پیامبر(ص) ایستاده بود. چون انتظارش طولانی شد، صدا زد: ای صاحب خانه! اگر پول ندارید، عسل را برگردانید. رسول خدا(ص) جریان را دریافت و قیمت عسل را به آن شخص پرداخت. پیامبر چون زمانی دیگر، نعمیان را دید، فرمود: چرا چنین كردی؟ گفت: دیدم رسول خدا(ص) عسل را دوست دارد و اعرابی هم یك خیك عسل داشت. پیامبر(ص) خدا از كار نعیمان خندید و به او هیچ گونه درشتی نكرد(۴).
* بهترین نشانه شادی چیست؟
تبسم، بهترین نشانه شادی و نشاط است. چهره رسول الله(ص) نیز هنگام دیدار یاران بیش از دیگران شاداب و خندان مینمود و گاه چنان میخندید كه دندانهای مباركش نمایان میشد. ابوالدرداء میگوید: "رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هرگاه سخنی میفرمود، سخنش با لبخند همراه بود. رسول خدا(ص) هم كلام خویش را با تبسم میآمیخت و هم چهرهای خندان داشت و هم به چهره دیگران لبخند میزد. در حدیث است: «كان اكثر الناس تبسماً و ضِحكا فی وجوه اصحابه»(۵). بیش از همه، لبخند داشت و بر روی یارانش لبخند میزد.
* كاش آن اعرابی میآمد
امام موسی بن جعفر(ع) میفرماید: "عربی بدوی نزد پیامبر(ص) میآمد و هدیه و سوغاتی به پیامبر اهدا میكرد. بعد همان ساعت میگفت: پول هدیه و سوغات ما را بدهید. رسول خدا(ص) نیز میخندید. پس از آن جریان هر وقت غمگین میشد، میفرمود: آن اعرابی كجاست. كاش پیش ما میآمد(۶)".
شوخی و مزاح ظریف و زیبای رسول اكرم(ص) و امیرمؤمنان علی(ع) درباره خوردن خرما نیز معروف است. گفتهاند روزی آن دو گرامی با هم خرما میخوردند كه پیامبر، هستهها را جلوی علی(ع) میگذاشت و در پایان فرمود: هر كه هستهاش بیشتر باشد، پر خور بوده است! امیرمؤمنان در پاسخ گفت: هركه با هسته خورده باشد، پرخورتر بوده است(۷).
همچنین از شوخ طبعی پیامبر اكرم(ص) چنین نقل میكنند كه حضرت برخی از یاران را از پشت سر بغل میگرفت و دو دستش را بر چشمان آنان میگذارد تا آنان را بیازماید كه آیا میتوانند با چشم بسته، طرف مقابل را تشخیص دهند یا نه(۸).
* غذا بخورم یا نه؟
رسول خدا(ص) نه تنها خود، شوخی را آغاز میكرد، بلكه زمینه فرح را برای یاران خود فراهم میآورد.
روزی مرد عربی بر آن حضرت كه بسیار اندوهگین مینمود وارد شد. وی میخواست چیزی بپرسد. اصحاب گفتند: نپرس! چهره پیامبر چنان گرفته است كه جرئت پرسیدن نداریم. چهره پیامبر هرگز گرفته نبود، مگر هنگام نزول آیات موعظه یا آیات قیامت. او گفت: مرا به حال خود واگذارید. سوگند به خدایی كه او را به پیامبری برانگیخت، هرگز رهایش نمیكنم تا خنده بر لبانش ظاهر شود. آنگاه به پیامبر(ص) گفت: ای رسول خدا! شنیدهام دجال با نان و غذا نزد مردم گرسنه میآید. پدر و مادرم به فدایت. آیا باید غذا نخورم تا از لاغری بمیرم یا بهتر است نزد دجال غذای كافی بخورم و چون سیر شدم، به خدا ایمان آورم؟ پیامبر اكرم(ص) آنقدر خندید كه دندانهای مباركش نمایان شد. سپس فرمود: خیر! خداوند تو را به وسیله آنچه دیگر مؤمنان را بینیاز میكند، بینیاز میسازد(۹).
* خرما را با طرف دیگر میخورم!
نقل است روزی حضرت محمد(ص) به صهیب بن سنان فرمود: در حالی كه از چشم درد رنج میبری، خرما میخوری؟ صهیب گفت: این چشم من درد میكند و من خرما را با طرف دیگر میخورم(۱۰).
سیره رسول الله(ص) به گونهای بود كه به یارانش اجازه میداد تا در حضور مباركش، گفتههای طنزآمیز ادا كنند. آنان نیز به پیروی از پیامبر اكرم(ص) از شوخیهای ناپسند پرهیز داشتند، ولی از شوخیهای پسندیده دریغ نمیكردند. در مكتب رسول الله(ص) شوخی باید به اندازهای باشد كه مایه تخریب شخصیت گوینده آن نشود. قیس بن سعد، یار جوان پیامبر(ص) پس از توصیف شوخ طبعی پیامبر میگوید: "به خدا سوگند! آن حضرت با آن شگفتی و خنده، هیبتش از همه افزونتر بود(۱۱)".
زیاده روی در شوخی، ابهت انسان را در هم میشكند و اسلام هم برای شخصیت پیروان خود ارزش والایی قائل شده است. بنابرین، رسول خدا(ص) افراط در شوخی را نكوهش میكرد: «لا تَمزَحْ فیُذهب بهاؤُك»؛ از شوخی [زیاد] بپرهیز؛ زیرا ارزش و قداستت شكسته میشود(۱۲)".
* شوخی و دروغ
در شوخی نباید از وسایل نامشروعی چون دروغ، برای خنداندن دیگران بهره گرفت. رسول گرامی اسلام در هشداری میفرماید: "وَیلٌ للذِی یُحَدِّثُ فَكذب لِیَضْحَكِ به القوم ویل له، ویل له (۱۳)."، "وای بر كسی كه كلام دروغی را نقل كند تا دیگران بخندند. وای بر او، وای بر او."
* شوخی در چارچوب حق
مزاح باید از زشتی گفتار و نادرستی عاری باشد. پیامبر(ص) میفرمود: "انی لاامزح و لااءقول الا حقا(۱۴)."، "من شوخی نمیكنم و سخنی نمیگویم، مگر آنكه در چارچوب حق باشد."
یكی از یاران پیامبر از ایشان پرسید: آیا در اینكه با دوستان خود شوخی میكنیم و میخندیم، اشكالی هست؟ پیامبر در پاسخ فرمود: "اگر سخنی ناشایست در میان نباشد، اشكالی ندارد(۱۵)".
* پرهیز از شوخی زیاد
از سوی دیگر، خنده زیاد و قهقهه نیز عظمت و متانت آدمی را از بین میبرد. از این رو، پیامبر اكرم(ص) میفرماید: «ایّاك و كثرة الضِحك فِانّه یمیتُ القلب»؛ از خنده بسیار بر حذر باش كه دل را میراند.(۱۶)
رسول خدا(ص) خطاب به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: یاعلی، مزاح نكن، زیرا ارزش تو زائل میشود.(۱۷)
* پیامد مزاح با نامحرم
رسول خدا (ص) فرمود: هر كس با زن نامحرم شوخی كند، برای هر كلمهای كه در دنیا با او سخن گفته است هزار سال او را در دوزخ زندانی كنند.(۱۸)
* مزاح از خوشاخلاقی است
در «مكارم» از یونس شیبانى روایت شده كه امام صادق علیه السّلام بمن فرمود: چطور است شوخى كردنتان با یكدیگر؟ گفتم: كم است. فرمود: چرا با هم مزاح نمیكنید؟ مزاح از خوش اخلاقى است، همانا با شوخى مىتوانى برادر دینیت را مسرور نمائى، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله با مردم شوخى مىكرد و منظورش این بود كه مسرور سازد.(۱۹)
در كتاب «اخلاق» ابى القاسم كوفى از امام صادق علیه السّلام نقل شده كه فرمود: مؤمنى نیست مگر اینكه از مزاح بهرهاى دارد. و رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مزاح مىفرمود ولی جز مطالب حق چیزى نمىگفت.
در «كافى» از معمر بن خلاد روایت شده كه گفت: از حضرت رضا علیه السّلام پرسیدم قربانت گردم انسان در میان جمعى قرار گرفته سخنى پیش مىآید، مزاح مىكنند و مىخندند! فرمود: مانعى نیست، اگر نباشد- راوى گوید من یقین كردم منظور حضرت فحش دادن و ناسزا گفتن است- بعد فرمود: مرد عربى پیش رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مىآمد و براى حضرت هدیه مىآورد، و همان جا مىگفت: پول هدیه مرا مرحمت كن.
رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مىخندید و آن حضرت هر وقت غمناك مىگردید، میفرمود: اعرابى چه شد، كاش مىآمد.
دهم ربیع الاول سالروز ازدواج رسول اكرم(ص)با حضرت خدیجه است . ضمن عرض
تبریك این روز ،مركز خبر حوزه مطلبی را منتشر كرده كه در پی میآید :
پیامبر (صلى الله علیه و آله ) 15 سال قبل از هجرت با حضرت خدیجه كبرى
(علیها السلام ) ازدواج نمودند. در احادیث منابع شیعه و اهل سنت آمده
است كه حضرت خدیجه بنت خویلد بن اسد، در دانش و اطلاع به كتب زمان خود
معروف بوده است .
او از زنان قریش بوده و علاوه بر كثرت اموال و املاك به عقل و كیاست نیز
بر دیگرن برتری داشت و در آن زمان او را «طاهره» ، «مباركه» ، «سیده
نسوان» و «ملكه بطحاء» مینامیدند. او از كسانى بود كه انتظار قدوم پیامبر
(صلى الله علیه و آله ) را مى كشید و همیشه از علمای آن زمان نبوت آن حضرت
را جویا مى شد.
هنگامى كه خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله) شرفیاب شد، نخستین سؤالی كه از آن حضرت كرد، در خصوص مهر نبوت بود.
اشعار فصیح او در مدح رسول گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله ) و كمال
محبتش به آل عبد المطلب مشهور است كه گویای علم و ادب و محبت اوست . در
همان روزى كه آن حضرت مبعوث به رسالت شد جناب خدیجه (علیها السلام ) ایمان
آورد.
حضرت خدیجه (علیها السلام ) از مال خویش و میراثى كه به او رسیده بود
تجارت مینمود، چندى نگذشت كه از بزرگان تجار شد، به گونه اى كه هشتاد
هزار شتر اموال تجاری او را حمل میكردند و هر روز امول او زیادتر مى شد.
بر بام خانه او، قبه اى از حریر سبز با طنابهاى ابریشمی بود كه علامت
جلالت آن بانوی اول اسلام بود.
افراد زیادى مانند، عقبه بن ابى معیط و ابن ابى شهاب كه هر كدام چهار صد
كنیز و غلام و خدمتكار داشتند، و نیز ابوجهل و ابوسفیان و دیگر بزرگان عرب
به خواستگارى آن حضرت آمدند؛ ولى قبول نكردند. سرانجام خود حضرت خدیجه
(علیها السلام )، پیشنهاد ازدواج به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) را
دادند و این ازدواج با آداب و مراسم خاصى انجام شد.
*ماحصل ازدواج
خداوند دو پسر به نامهاى قاسم و عبد الله كه به آنها طیب و طاهر هم مى
گفتند، و چهار دختر به نامهاى ام كلثوم و زینب و رقیه و فاطمه (علیها
السلام ) به آن بزرگوار عطا فرمود.
حضرت خدیجه (علیها السلام ) بیست و چهار سال و یك ماه با پیامبر (صلى الله
علیه و آله ) زندگى كرد، و تا آن حضرت زنده بود، پیامبر (صلى الله علیه و
آله ) همسر دیگرى اختیار نكرد.
همچنین حضرت خدیجه (علیها السلام ) جمیع اموال خود را به پیامبر (صلى الله علیه و آله ) واگذار كرد.
*آتش حسدم مشتعل شد
عایشه مى گوید: كمتر اتفاق مى افتاد كه پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از
خانه بیرون رود و خدیجه را به خیر و خوبی یاد نكند، چندانكه یك روز آتش
حسد من مشتعل شد و گفتم : یا رسول الله ، تاكى خدیجه را یاد مى كنى ؟ او
پیرزنى بیش نبوده ! خداوند بهتر از او را (منظور خودش بوده) به تو مرحمت
كرد! پیامبر (صلى الله علیه و آله ) از سخن من غضبناك شدند و فرمودند:
نه؛ به خدا قسم ! بهتر از خدیجه (علیها السلام ) نصیب من نشده. او به من
ایمان آورد، هنگامى كه مردم كافر بودند، و تصدیق نبوت من نمود در وقتى كه
مردم مرا تكذیب مى كردند، و اموال خود را در اختیار من گذارد در وقتى كه
مردم مرا از خود دور مى كردند. خداوند متعال از خدیجه به من فرزندانى روزى
كرد در حالی كه تو را عقیم قرار داد.
«كیسانیه» به فرقه و گروهی گفته میشود كه معتقد به امامت محمد حنفیه بودند و امامت امام سجاد(ع) و سایر ائمه معصومین، از اولاد آن حضرت را قبول ندارند. از آنجایی كه محمد حنفیه، نقش مهمی و در واقع، نقش نمایندگی امام سجاد(ع) و رهبری نهضت را در قیام مختار به عهده داشت.
برای اثبات حقانیت قیام و همچنین موقعیت محمد حنفیه،
شاید مناسب باشد كه نگاهی كوتاه به شخصیت این رجل بزرگ اهل بیت(ع) داشته
باشیم.
خصوصیات شخصی محمد حنفیه
تولد ایشان در سال 15 و یا 17 هـ.ق میباشد، محمد فرزند گرامی و
عظیمالشأن امام علی(ع) است و او را به جد مادریش (حنفیه) نسبت میدهند.
نام مادرش «خولة» دختر جعفر بن قیس... بن حنفیه بود. (1)
روزی علی(ع) به پیامبر(ص) عرض كرد: اگر خداوند، پسر به من داد، اجازه
میفرمائید نام شما را بر او بگذارم؟ پیامبر فرمود: آری. (2) و در روایت
دیگر چنین است كه پیامبر به علی(ع) فرمود:
«ان ولدت منك غلاما فسمه باسمی و كنه بكنیتی، فولد له بعد موت فاطمه(ع)، غلاما فسماه محمد و كناه ابوالقاسم.» (3)
اگر پسری از تو بوجود آمد نام را نام من و كنیهاش را كنیه من بگذار سپس
خداوند بعد از شهادت حضرت فاطمه(ع) فرزندی عنایت فرمود كه نامش را محمد و
كنیه او را ابوالقاسم نهاد.
واقدی گوید: «محمد حنفیه در سن 65 سالگی، در سال 82 (هـ.ق) از دنیا رفت.» (4)
محمد حنفیه در زمان حیات پدر بزرگوارش امیرمؤمنان، یار و مددكار حضرتش بود
و از پدر، اطاعت محض داشت و در جنگهای حضرت، خصوصاً جنگ جمل و صفین، در
كنار پدر و برادرانش امام حسن و امام حسین(ع) با معاویه و دار و دستهاش
جنگید.
«بلاذری» در كتاب خود شرح حال نسبتاً مفصلی از محمد حنفیه دارد. (5)
علاقه شدید محمد حنفیه به پدر و امام حسن و امام حسین(ع)
«ابن عباس» گوید:
«در یكی از روزهای جنگ صفین، امام علی(ع) فرزندش محمد حنفیه را فرمان داد
كه به میمنه لشكر معاویه حمله كند. او و افراد تحت فرمانش، حمله جانانهای
به جناح راست لشكر معاویه كردند و آنان را درهم شكستند، بعد به پایگاه خود
برگشتند. محمد در حالی كه مجروح شده بود، به نزد پدر آمد و گفت: خیلی
تشنهام، امام دستور داد، به او آب دانند و مقدار كمی آب را به سر و صورت
و زره او پاشید.»
ابن عباس گوید: میدیدم، خون از حلقههای زره محمد جاری بود، پس از ساعتی
استراحت، امام مجدداً فرزندش را خواست و فرمان داد تا به میسره لشكر
معاویه حمله كند. محمد و افرادش به جناح چپ لشكر معاویه حمله كردند و بشدت
تشنه بود. امام مانند دفعه اول، ساعتی به او استراحت داد و سپس فرمان داد
به قلب لشكر معاویه حمله كند! محمد این بار نیز قلب لشكر معاویه را درهم
كوبید و جراحات زیادی برداشت.
وی پس از انجام مأموریت، به نزد پدر آمد و درحالی كه به شدت منقلب و
ناراحت بود، امام به استقبال فرزندش رفت و او را در آغوش گرفت و بین دو
ابروی او را بوسید و فرمود:
«فداك ابوك لقد سررتنی و الله یا بنیّ» پدرت به فدایت باد فرزندم، امروز
دلم را شاد كردی. چرا ناراحت و گریانی؟ عرض كرد: پدر! شما سه بار، بیامان
مرا به صحنه نبرد فرستادید و در معرض خطر قرار گرفتم، لیكن خدا مرا حفظ
كرد اما چگونه دو برادرم حسن و حسین را اینطور به میدان نمیفرستی؟!
امام مجدداً سر محمد را بوسید، و فرمود:
«یا بنیّ، انت ابنی و هذان ابنا رسول الله(ص)، افلا اصونهما»
«عزیزم، تو فرزند منی و آن دو، فرزندان پیامبرند، آیا نباید در حفظ آنان
كوشا باشم؟ گفت: آری پدر خداوند مرا فدای شما و دو برادرم گرداند.» (6)
آری، این كمال خضوع محمد، در مقابل پدر و برادران معصومش میباشد و این
خود، فضیلتی بزرگ برای اوست.
ستایش علی(ع) از محمد حنفیه
از امام رضا(ع) است كه فرمود:
«كان امیرالمؤمنین، یقول: ان المحامده تابی ان یعصی الله عزوجل، قلت: و من
المحامده؟! قال: محمد بن جعفر و محمد بن ابی بكر و محمد بن ابی حذیفه و
محمد بن امیرالمؤمنین ابن الحنفیه رحمه الله.» (7)
امیر مؤمنان(ع) میفرمود: همانا محمدها، نمیگذارند كه نافرمانی خدا انجام بگیرد.
راوی پرسید: محمدها كیانند؟! امام هشتم(ع) فرمود: محمد بن جعفر و محمد بن
ابیبكر و محمد بن حذیفه و محمد بن امیرالمؤمنین(ع) رحتالله (محمد بن
جعفر، فرزند جعفر طیّار و برادرزاده امیرالمؤمنین است و محمدبن ابیبكر،
فرزند «خلیفه اول» كه تربیت شده علی(ع) و از خواص اصحاب حضرت بود و به
توطئه معاویه به وسیله سم، مسموم شد و به شهادت رسید، و محمد بن
ابیحذیفه، فرزند عقبة بن ربیعه و پسرخاله معاویه بود، این محمد، از انصار
و خواص اصحاب امیرمؤمنان(ع) به شمار میرفت.) (8)
«مامقانی» ضمن نقل این روایت میفرماید:
«وی از زندان معاویه گریخت ولی بعد او را یافتند و به شهادت رساندند.» (9)
آنگاه ایشان اضافه میكند:
«این سخن امیرمؤمنان، اثبات عدالت محمد حنفیه است؛ زیرا راضی نشدن به
عصیان خدا، مرتبهای فوق مرتبه عدالت است و معقول نیست، كسی كه راضی به
عصیان دیگران نیست خود اهل معصیت باشد.» (10)
محمد حنفیه و امامت «امام سجاد(ع)»
«محمد حنفیه نَمُرد مگر آن كه به امامت علی بن الحسین(ع) اقرار و اعتراف داشت و وفات او در سال 84 هجری قمری بود.» (11)
این روایت كه شیخ صدوق آن را نقل كرده و مرحوم مجلسی نیز در بحار آن را
آورده است به خوبی تصریح میكند كه «محمد حنفیه» به امامت امام سجاد(ع)
اقرار و اعتراف داشت.
علامه مامقانی در دفاع از محمد حنفیه و اقرار او به امامت امام سجاد(ع) میفرماید:
و اما كشمكش محمد حنفیه با امام سجاد(ع) و ادعای امامت، برای خود و سبب
اذعان و اعتراف او به امامت امام سجاد(ع) پس از جریان شهادت دادن
حجرالاسود، بر حقانیت امام سجاد(ع) همانگونه كه روایاتی نیز بر آن دلالت
دارد.
بلكه در بعضی از این روایات آمده است: پس از آنكه حجرالاسود شهادت داد حتی
محمد حنفیه به پای امام سجاد(ع) افتاد و اظهار اطاعت و خضوع كرد، و دیگر
از آن پس، این مطالب را مطرح نكرد. (12)
اما جریان شهادت دادن حجرالاسود، بر امامت امام سجاد(ع) و اطاعت بیقید و
شرط محمد حنفیه در مقابل حضرتش، ضمن روایاتی كه رسیده است نظر شما را به
روایت صحیحهای كه مرحوم «كلینی» آن را در اصول كافی آورده است، جلب
میكنیم و سپس ادله دیگر خود را بر اعتقاد راسخ ابن حنفیه، در مسأله
امامت، بیان خواهیم كرد. اما روایت:
شهادت حجرالاسود
محدث «كلینی(ره)» در كتاب متقن اصول كافی، (13) روایت صحیحهای را نقل
میكند كه به خوبی بیانگر اعتقاد محمد حنفیه در مسأله امامت است. اما متن
روایت:
زراره از امام باقر(ع) نقل میكند كه فرمود: «پس از كشته شدن امام حسین(ع)
محمد حنفیه از امام علی بن الحسین(ع) خواست تا در خلوت با او صحبت كند،
آنگاه كه به خدمت امام رسید عرض كرد: فرزند برادرم، میدانی كه پیامبر
خدا(ص) وصیت و امامت را بعد از خود به امیرمؤمنان(ع) داد و سپس به امام
حسن(ع) و بعد از او به امام حسین(ع) واگذار كرد و پدر شما – كه رضوان خدا
و درود حق بر روانش باد – به شهادت رسید، و برای جانشینی بعد از خودش
وصیتی نكرد! و میدانی كه من، عموی شما و با پدرت با یك ریشهام و زاده
علی(ع) میباشم. من با این سن و سبقتی كه بر شما دارم، از شما كه جوانید
به امامت سزاوارترم! پس با من در مسأله جانشینی و امامت كشمكش و درگیری
نداشته باش.»
امام علی بن الحسین(ع) در پاسخ عمویش، محمد حنفیه، با لحنی ملایم و
دلسوزانه فرمود: «ای عمو! از خدا بترس و چیزی را كه حقّت نیست مخواه، من
تو را موعظه میكنم كه مبادا از نادانان باشی، ای عمو! همانا پدرم (صلوات
الله علیه) قبل از آنكه عازم عراق شود به من در این باره وصیت كرد و ساعتی
قبل از شهادتش نیز با من تجدید عهد نمود، و این سلاح رسول خدا(ص) است كه
پیش من است، متعرّض این امر مشو كه میترسم عمرت كوتاه و حالت دگرگون شود.
همانا خدای عزّوجل، امر وصیت و امامت را در نسل حسین(ع) مقرّر داشته است.»
آنگاه امام (ع) برای اینكه مطالب را به شكل عینی برای عمویش اثبات كند فرمود:
«اگر میخواهی این مطلب را بفهمی، بیا نزد «حجرالاسود» رویم و از او داوری
بخواهیم و مطالب را از آن بپرسیم!» امام باقر(ع) میفرماید: «این گفتگو
میان آندو در مكه بود تا این كه به حجرالاسود رسیدند. علی ابن الحسین(ع)
به محمد حنفیه فرمود: اول تو به درگاه خدا دعا كن و از خدا بخواه تا
حجرالاسود را به صدا درآورد و مطلب را از او بپرس. محمد، با تزرع و زاری و
دعا به پیشگاه خدا از حجرالاسود خواست كه مطلب را بیان كند. ولی حجر پاسخی
نداد. علیبن الحسین(ع) فرمود: ای عمو! اگر تو وصی و امام بودی جوابت را
میداد.»
محمد گفت: پسر برادر، اینك تو دعا كن و از خدا بخواه.
«علی بن الحسین(ع) به آنچه خواست دعا كرد، سپس فرمود: «ای حجر، از تو
میخواهم به آن خدایی كه میثاق پیامبران و اوصیاء و همه مردم را در تو
قرار داده است، وصی و امام بعد از حسین(ع) را به ما خبر ده؟! حجر، چنان
بلرزه درآمد كه نزدیك بود از جای خود كنده شود، سپس خدای عزوجل او را به
سخن آورد و به زبان عربی فصیح گفت: بار خدایا، همانا وصیت و امامت، بعد از
حسین ابن علی(ع) به علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، پسر فاطمه(س) دختر
رسول خدا(ص) رسیده است. پس محمد حنفیه از سخن خود برگشت و پیرو علی ابن
الحسین(ع) گردید.»
سخن علامه مجلسی
علامه مجلسی، در ذیل این حدیث میفرماید:
«راجع به محمد حنفیه، اخبار مختلفی وارد شده است، برخی از اخبار، دلالت بر
جلالت قدر او دارد، چنانكه میان شیعه مشهور است و برخی دلالت بر صدور بعضی
از لغزشها از وی دارد مانند همین روایت. ولی ممكن است، این منازعه و
مخاصمه او با امام چهارم(ع) صوری و ظاهری و روی بعضی از مصالح باشد ازجمله
این كه مبادا ضعفاء شیعه بگویند: محمد بن حنفیه از علی بن الحسین(ع)
بزرگتر است و به امامت سزاوارتر و نیز موضوع نیامدن او با برادرش امام
حسین(ع) به كربلا، ممكن است به دستور خود امام به خاطر بعضی از مصالح بوده
است.»
از توجیه علامه مجلسی استفاده میشود كه ایشان نیز مانند مشهور علمای شیعه، به جلالت قدر و پاكی عقیده محمد اعتراف دارد.
فرزند برادرم امام است
ابوبصیر گوید:
«از امام باقر(ع) شنیدم كه فرمود: ابوخالد كابلی، روزگاری پیشخدمت محمد
حنفیه بود، و كمترین تردیدی در امامت او نداشت، روزی به محمد حنفیه گفت:
قربانت گردم من مودّت و حرمت شما را دارم، شما را به احترام رسول الله(ص)
و امیرمؤمنان(ع) قسم میدهم كه به من بگوئید: آیا شما همان امامی هستید كه
خداوند طاعت او را بر همه واجب كرده است؟»
محمد حنفیه در پاسخ او گفت: ای اباخالد، مرا قَسَم بزرگی دادی، بدان كه
امام واجب الطاعه، علی فرزند برادرم میباشد. او امام من و تو و هر
مسلمانی است.
سپس امام باقر اضافه میكند: هنگامی كه مطلب برای ابوخالد روشن شد، او به
خدمت امام سجاد آمد و اجازه ملاقات خواست. امام به او اجازه ورود داد،
هنگامی كه بر حضرتش وارد شد، امام رو به او كرد و فرمود: خوش آمدید ای
كنگر! دیدن ما نمیآمدی؟ چطور شده كه اكنون سراغ ما آمدهای؟ هنگامی كه
ابوخالد، این سخن را از حضرتش شنید به سجده افتاد و سجده شكر بجای آورد و
گفت: خدای را شكر كه قبل از مردن، امامم را به من شناساند، امام(ع) پرسید:
ای اباخالد چگونه امامت را شناختی؟
ابوخالد گفت: شما درست نامم را ذكر كردید كه جز مادرم، كسی مرا به این
نام، نمیشناخت و علاوه بر این، من تا به حال در مسأله امامت كور بودم و
یك عمر خدمتگزار محمد حنفیه بودم و تردیدی نداشتم كه او امام من است، و به
من گفت: كه او (علی بن الحسین) امام بر من و تو و همه مسلمانان است، و از
آن پس ابوخالد قائل به امامت زین العابدین(ع) شد.
خضوع محمد حنفیه در مقابل امام سجاد(ع)
ابوخالد كابلی گوید: به محمد حنفیه گفتم: طوری فرزند برادرت را مخاطب خود قرار میدهی كه او اینگونه تو را خطاب نمیكند؟
محمد حنفیه، در پاسخم گفت: «راجع به مسأله امامت، او مرا به نزد
«حجرالاسود» به محاكمه خواند و معتقد بود كه حجر را به نطق درخواهد آورد.
پس من همراهش رفتم. و از حجرالاسود شنیدم كه گفت: «سلم الامر الی ابن اخیك
فانه احق به منك امامت را به فرزند برادرت واگذا، چرا كه او سزاوارتر از
توست.» ابوخالد، كه قبلاً معتقد به امامت محمد حنفیه بود، با راهنمایی شخص
ابن حنفیه هدایت شد: «فصار ابوخالد امامیا»، پس از آن ابوخالد به دوازده
امام معتقد گردید.» (14)
«اربلی» در «كشف الغمه» در روایتی از امام صادق(ع) به مطلب فوق اشاره دراد
كه حضرتش فرمود: «ابوخالد كابلی، هنگامی كه از «كابل شاه» به مدینه آمدع
معتقد به امامت محمد حنفیه بودع ولی دید، او احترام فوقالعادهای نسبت به
برادرزادهاش امام سجاد(ع) قائل است و او را «سرور من» خطاب میكندع از
محمد حنفیه علت را پرسید، وی جریان شهادت «حجرالاسود» را برایش تعریف كرد
و پس از آن، ابوخالد كابلی، امامی شد.»
سید حمیری پس از بازگشت خود از اعتقاد به امامت محمد حنفیه، سرگذشت ابوخالد كابلی را به شعر درآورده كه مطلع آن این است:
عجبت لكرّ صروف الزمان و امر ابی خالد ذیالبیان (15)
در شگفتم از گذشت زمان و ماجرای ابوخالد صاحب بیان
فقیه عظیمالشأن «جعفربن نما»، در مقدمه رساله «ذوب النضار» خود، در اینباره چنین میفرماید:
«محمد حنفیه از نظر سن و سال از امام سجاد(ع) بزرگتر بود، او مطیع محض
امام(ع) بود و امام را بر خود، هم از نظر دینی و هم به عنوان یك واجب،
مقدّم میداشت و كمترین كاری را بدون رضایت او انجام نمیداد و سخنی را كه
امام راضی نبود، نمیگفتع اطاعت او نسبت به امام، مانند اطاعت رعیتی ساده
از مولی بود و امر حضرتش را به عنوان ولی و امام خودع اطاعت میكرد و
احترامش نسبت به مقام شامخ امامت امام سجاد(ع)، چون احترام بنده نسبت به
مولایش بود.»
سپس این عالم بزرگوار درباره اینكه چرا با وجود امام سجاد(ع) محمد حنفیه، رهبری نهضت مختار را عهدهدار شد میفرماید:
«محمد حنفیه(رحمتالله) رهبری نهضت خونخواهان حسین(ع) را به خاطر رعایت
موقعیت امام و آرامش خاطر شریف حضرتش و احتراز از تحمل سنگین این بار برای
امام(ع) به عهده گرفت.»
ایشان پس از نقل روایاتی در مقام شامخ محمد حنفیه و اعتقاد راسخ او در
مسأله امامت و اطاعت او و محبت بیش از حدّ وی نسبت به امام حسن(ع) و امام
حسین(ع) و امام سجاد(ع) میفرماید:
«با توجه به این روایات، چگونه ممكن است محمد حنفیه از اطاعت امام سجاد(ع)
سر باز زند نعوذبالله و از اسلام خارج شود؛ زیرا مخالفت با امام واجب
الطاعه، خروج از دین است. با این حال كه محمد میدانست: «ولی دم» و «صاحب
خون»، فرزند برادرش زینالعابدین(ع) میباشد و خونخواه ابرار و شهداء
كربلا، حضرتش است. پس با علم بر این مطالب، و براساس این برنامه، مختارع
چون فرمانروایی مطاع، حركت خود را آغاز كرد و دست پرقدرت خود را به سوی
دشمنان خدا بلند كرد و استخوانهای پرورشیافته در فسق و فجور را درهم
شكست و اعضایی كه با میگساری رشد كرده بود را متلاشی نمود و به فضیلتی
نائل شد كه هیچ عرب و یا عجمی بر آن مقام والا دست نیافت و به منقبتی رسید
كه احدی حتّی از بنیهاشم (غیر از ائمه هدی) به آن نرسیدند، و ابراهیم
اشتر نیز در این كار بزرگ، شریك وی بود و ابراهیم، هرگز در دین خود، رودست
نداشت و در اعتقاد و یقین خویش، كمترین انحراف و گمراهی دیده نمیشد و حكم
و قضاوت درباره این دو شخصیت (مختار و ابراهیم) همسان است.» (16)
امام باقر(ع) محمد حنفیه را به خاك سپرد
امام باقر(ع) فرمود:
«... در بیماری محمد حنفیه، من در كنارش بودم و خودم چشم او را بستم و
غسلش دادم و كفنش كردم و نماز بر او خواندم و او را به خاك سپردم.» (17)
«حیّان سرّاج» ازجمله كسانی بود كه معتقد به امامت و غیبت محمد حنفیه بودع
و همانگونه كه كیسانیه معتقدند كه او نمرده و زنده است، او نیز این اعتقاد
را داشت، چند بار با امام صادق(ع) مواجه شد و در این زمینه با حضرت بحث
كرد و امام(ع) او را به اشتباهش متذكر میشد، اما او به ارشاد و هدایت
امام توجه نمیكرد. در «رجال كشی» در شرح حال او سه روایت آمده كه ما به
عنوان نمونه یكی از آنها را نقل میكنیم (آن دو روایت هم تقریباً به همین
مضمون است.):
عبدالله بن سكان كه از اصحاب امام صادق(ع) است گوید:
«حیّان سرّاج، بر امام صادق(ع) وارد شد امام، رو به «حیّان» كرد و پرسید:
«حیّان»، دوستان تو درباره محمد حنفیه چه میگویند؟! حیا نگفت: عقیدهشان
این است كه محمد حنفیه زنده است و روزی خود را از خدا میگیرد. امام
صادق(ع) فرمودك پدرم برایم تعریف كرد كه: خود ایشان ازجمله كسانی بود كه
در مرض كه محمد حنفیه با آن فوت كرد، او را عیادت نمود و در هنگام مرگ،
چشم او را بست و پدرم او را در قبرش گذاشت و ترتیب ازدواج زنانش را داد و
میراث او را بین بازماندگانش تقسیم كرد. حیّان، كه از جواب امام قانع نشده
بود گفت: همانا مثل محمد حنفیه در این امت، مانند مثل عیسی بن مریم(ع)
است» (زیرا مردم گمان كردند كه عیسی را كشته و بدار زدند در حالی كه او
كشته نشده و زنده است.)
امام فرمود: وای بر تو ای حیّان! عیسی زنده بود و قضیه بر دشمنانش مشتبه شد.
حیّان گفت: آری، درست است بر دشمنانش مرگ، مشتبه شد (محمد حنفیه نیز
همینطور) امام صادق(ع) فرمودك تو گمان میبری كه ابوجعفر (امام باقر ع)
دشمن محمد حنفیه بود؟! (كه مرگ محمد بر او مشتبه شده باشد) خیر، اینطور
نیست (و در حقیقت او مُرد و پدرم او را به خاكش سپُرد)، و خداوند در قرآن
میفرماید:
«سنجزی الذین یصدفون عن آیاتنا سوء العذاب بما كانوا یصدفون...» (18)
بزودی جزای كسانی كه آیات ما را تكذیب كردند بدترین عذاب، خواهد بود و این به خاطر تكذیب آنان است.
امام صادق(ع) میفرماید: «فتبت الی الله من كلام حیّان ثلاثین یوما؛ سی
روز! از شنیدن گفتههای حیان، از خدا طلب مغفرت میكردم.» (19)
از این روایت و روایات دیگر پیرامون شیعیان كیسانی، كاملاً بدست میآید كه
عدهای معتقد به امامت و غیبت و زنده بودن محمد حنفیه بودند و ائمه(ع) از
این انحراف، به شدت جلوگیری میكردند و در حدّ امكان، پیروان این مكتب را
ارشاد و هدایت و یا از آنان دوری میجستند. و این مربوط به پیروان محمد
حنفیه است و خود محمد حنفیه چنین اعتقادی به خودش نداشت، و او به امامت
امام سجاد(ع) و فرزندان حضرتش، اعتراف و اعتقاد داشت. (كه قبلاً بررسی
شد.) و جالب این كه از مضمون روایات بدست میآید كه این طرز تفكر در زمان
خود محمد حنفیه و بعد از مرگ او پید اشد و این فكر، قوّت گرفت و شاید
دستهای مرموز بنیامیه و سپس بنیعباس، برای مخدوش كردن امامت اهل بیت،
در دامن زدن به این طرز تفكر، دخالت مؤثری داشته است خصوصاً بنیعباس،
زیرا بنیعباس قائلند كه امامت بعد از محمد بن حنفیه به فرزند او ابوهاشم،
منتقل شد و ابوهاشم رسماً محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، (پدر سفاح و
منصور) را به امامت، منصوب و معرفی كرد. پس میتوان گفت كه بنیعباس برای
مشروع جلوه دادن حكومت خود، به عنوان امامت به این ترفند دست زدند و به
قول دكتر «حسن ابراهیم»: در واقع بنیعباس وارث «كیسانیه» هستند. (20)
1- امام صادق(ع) فرمود:

نقش محمد حنفیه در قیام مختار
مطلب دیگری كه حائز اهمیت است و باید در قیام مختار روشن شود، نقش محمد حنفیه، در این نهضت خونین است. و این كه چرا در نهضت مختار، او نقش بیشتری دارد و به عنوان «مهدی» مطرح میشود؟ و مختار، خود را گاهی «وزیر»، هنگامی «داعی»، گاهی «معاون» و «نماینده» او معرفی میكند.
و اشكال مهم در جمله اولی است یعنی حال كه نه محمد حنفیه، خود را امام و واجب الطاعه میدانست و نه مختار این عقیده را داشت، پس چرا عنوان «مهدی» به محمد حنفیه داده شد؟ و چرا در مكاتبات شخصی، محمد حنفیه خود را «مهدی» معرفی میكند؟ و مختار نیز در نامه و سخنرانیهایش، او را با همین عنوان یاد میكند؟! آیا این مطلب را چگونه میشود توجیه و حل كرد؟! برای روشن شدن مطلب، یك مقدمه كوتاه لازم است كه صرف عنوان لقب «مهدی» برای شخص، به معنای عام كلمه، كمترین اشكالی نداشته و ندارد و مقتضای نهضت و موقعیت قیام، چنین اقتضایی را داشته و منظور از عنوان «مهدی» آن «مهدی موعود» خاص نیست بلكه این عنوان برای همه ائمه به معنای لغوی كلمه در «لسان» روایات آمده و اطلاق به غیر ائمه(ع) نیز اشكال و ایرادی ندارد.
سخن شیخ «ابوعلی»، رجالی بزرگ (21)
ایشان میفرمایند:
«...و اما سخن كشی كه گفته، مختار مردم را به محمد حنفیه دعوت میكرد. این را ما قبول داریم و روشن است و ظاهر قضیه، چنین است كه پس از آن كه امام سجاد(ع) نامهها و فرستادههای مختار را نپذیرفت به خاطر این كه جریان لو میرفت و بر سر زبانها میافتاد و همچنین به خاطر علم و اطلاع امام به آینده كار مختار و مسلط شدن بنیامیه بر اوضاع بود.
و چه بسا عنوان «مهدی» كه به محمد حنفیه گفته میشود و مختار آن را ترویج میكرد، به خاطر ترغیب و تشویق مردم، در اطاعت و همراهی با مختار بوده. (نه اینكه واقعاً محمد حنفیه مهدی موعود است.)
و اینكه گفتهاند: مختار، معتقد به امامت محمد حنفیه بود و امام سجاد(ع) را به امامت قبول نداشت، این مطلب ثابت نشده است. (22)
با بررسی و دقت، در متون تواریخ معتبر، و توجه به روایاتی كه در این زمینه در دست است، میتوان اطمینان حاصل كرد كه:
محمد حنفیه، فرزند عالیقدر علی(ع)، مهمترین نقش را در قیام مختار به عهده داشته است.
او، در حقیقت، رهبری قیام و فرمانده واقعی نهضت بود، و مختار با او مشورت كرد و از او اجازه قیام گرفت و پس از آن كه به كوفه آمد و قیامش را اعلام نمود، رسماً خود را نماینده محمد حنفیه، معرفی كرد و شیعیان امر او را، به خاطر فرمان محمد حنفیه پذیرفتند، و برای اطمینان، گروهی را به مدینه به نزد او فرستادند، تا كاملاً از ادعای مختار، مطمئن شوند. و هنگامی كه این گروه، از محمد حنفیه، كسب تكلیف كردند، و اظهار داشتند كه مختار میخواهد به خونخواهی حسین(ع) قیام كند، محمد، با شادی و اظهار علاقه، كار مختار را تأیید كرد، و انتقام از قاتلان امام حسین(ع) را، بزرگترین آرزوی خود معرفی نمود و علاوه بر این، برای این كه شیعیان كوفه، كمترین شبههای در كار مختار نداشته باشند (23) و با تمام وجود، از او حمایت نمایند، آن گروه را به نزد امام سجاد(ع) برد و حضرت رسماً، نظر خود را در آن جلسه، به سران شیعه كوفه، اعلام كرد و در حضور آن گروه به نمایندگی «محمد حنفیه»، از طرف خود، تصریح نمود. (24) و محمد حنفیه، نامهای برای ابراهیم اشتر فرستاد و از او خواست به همراه قبیله خود، مختار را در قیامش، یاری دهد. (25)
پس، میتوان با اطمینان كامل گفت كه قیام مختار این منتقم خون شهدای كربلا، به رهبری محمد حنفیه و با اذن و اجازه امام سجاد(ع) بود. و با دقت در مضامین روایات و شناخت صحیح از شخصیت مختار و تأیید ائمه دین، از كار مختار و تجلیل علمای بزرگ اسلام از این قهرمان ثار، به این مطلب میرسیم.
برخى می گفتند كه امام هشتم به مرگ طبیعى درگذشت و هرگز مسمومیتى در كار نبوده است و براى اثبات این موضوع دلایلى ذكر كرده اند.
یكى از این افراد «ابن جوزى » است كه پس از نقل قول از دیگران كه نوشته اند پس از یك استحمام در برابر امام (علیه السلام) بشقابى از انگور كه بوسیله سوزن زهرآلود مسموم شده بود، نهادند و او با تناول انگورها مسموم شده بدرود حیات گفت ، ابن جوزى مى نویسد كه این درست نیست كه بگوییم مأمون عامل مسموم كردن وى بوده باشد. چه اگر اینطور بود پس چرا آن همه در مرگ امام ابراز حزن و اندوه مى كرد. این حادثه چنان بر مأمون گران آمد كه از شدت اندوه چند روز از خوردن و آشامیدن و هرگونه لذتى چشم پوشیده بود(1).
البته عبارت ابن جوزى حاكى از آن است كه مسموم شدن امام را پذیرفته ولى منكر آنست كه مأمون عامل این جنایت بوده باشد.
«اربلى » نیز به پیروى از ابن جوزى همین عقیده را ابراز كرده و همانگونه بر گفته خویش دلیل آورده است .
احمد امین نیز از كسانى است كه معتقدند كسى غیر از مأمون بود كه سم را
به امام خورانیده ، چه او حتى پس از مرگ امام و ورودش به بغداد هنوز جامه
سبز مى پوشید و بعلاوه ، مأمون با علما درباره برترى حضرت على (علیه
السلام) مباحثه مى كرد(2).
دكتر احمد محمود صبحى نیز چنین پنداشته كه داستان مسمومیت امام رضا (علیه
السلام) از مطالب ساختگى شیعه است كه هرگز بین موقعیت امام در نزد مأمون
كه از آن همه ارجمندى برخوردار بود با خورانیدن سم به او، تناقضى احساس
نمى كنند(3).
دلایل كسانى كه در تبرئه مأمون از جنایت سم خورانى سعى كرده اند، به شرح زیر خلاصه مى گردد:
1 پیمان ولیعهدى كه به موجب آن امام پس از مأمون به خلافت مى رسید.
3به همسرى وى در آوردن دخترش كه خود عامل تحكیم دوستى میان آن دو بود. 4 استدلال مأمون بر برترى على (علیه السلام) در برابر علما. 5 ابراز اندوه فراوان پس از درگذشت امام بطورى كه از خوردن و آشامیدن و دیگر لذتها روى گردانده بود. 6 دفن كردن امام در كنار قبر پدرش رشید، و اینكه او خود بر جسد وى نماز گزارد. 7 پس از درگذشت امام ، او همچنان لباس سبز مى پوشید حتى پس از ورودش به بغداد. 8 پیوسته با علویان به رغم اقدامهاى مكرر بر ضدش ، مهربانى مى نمود. 9 خلق و خوى مأمون به او اجازه چنین جنایتى نمى داد. 10 مسمومیت امام از جعلیات شیعه است .
این خلاصه همه دلایلى بود كه تبرئه كنندگان مأمون آورده اند. ولى به نظر ما اینان یا به تمام حقایق ، علم كافى نداشتند و در نتیجه نتوانستند نظر درستى درباره این مساله تاریخى ابراز كنند، و یا آنكه حقیقت را مى دانستند ولى مثل پیشینیان خود بر ضد ائمه تعصب ورزیده به پیروى از هواى خویش و خلفایشان ، حقایق مضر به احوالشان را لوث كرده اند.
واقع امر اینست كه تمام چیزهایى كه اینان ذكر كرده اند هیچكدام مانع از آن نبود كه مأمون براى دفع خطر وجود امام (علیه السلام) دست به توطئه بزند، همانگونه كه قبلا هم همین بلا را بر سر وزیرش فضل بن سهل آورده بود. فضل نیز مقامى شامخ نزد مأمون داشت و حتى اصرار داشت كه دخترش را هم به وى تزویج كند.
او همچنین فرمانده خود «هرثمة بن اعین » را نیز به مجرد ورود به مرو سر به نیست كرد، بى آنكه كوچكترین مجالى براى دفاع به وى بدهد و یا شكایتش را استماع كند. توطئه هاى مأمون گریبانگیر طاهر و فرزندانش و دیگران نیز شد. اینان وزرا و فرماندهانش بودند كه براى مأمون و تحكیم پایه هاى قدرتش آن همه خدمت كرده و دیگران را با زور و شمشیر به اطاعتش درآورده بودند.
با این وصف مى بینیم كه چگونه همه را یكى پس از دیگرى به دیار عدم فرستاد در حالى كه نسبت به همه نیز ابراز محبت و سپاسگذارى مى نمود. مأمون كسى بود كه بخاطر سلطنت و حكومت ، برادر خود را بكشت ، حال چگونه به همین انگیزه از كشتن امام رضا دست باز دارد. آیا این معقول است كه بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوبتر مى نمود؟
اما اینكه بر مرگ امام ابراز حزن و سوگوارى نمود قضیه روشن است . مگر در آن شرایط از چنان افعى مكار و سیاست بازى مى شد انتظار شادمانى و سرور برد؟
مگر هم او نبود كه فضل را كشت و سپس بر مرگش اندوه فراوان ابراز داشت (4) و قاتلانش را هم كه به دستور خود او بودند، از دم تیغ گذرانید. بعد هم سر آنان را نزد حسن برادر فضل فرستاد و دخترش هم را به عقد وى درآورد. اما پس از پیروزى بر ابن شكله ، حسن را نیز از مقامش سرنگون ساخت (5).
طاهر را نیز خود او كشت ولى بیدرنگ یحیى بن اكثم را از سوى خود نزد فرزندانش گسیل داشت تا مراتب تسلیت خلیفه را به ایشان ابراز كند. سپس فرزندان طاهر را بر جاى پدر بنشاند ولى بتدریج همه را یكى پس از دیگرى سرنگون نمود.
مأمون كسى بود كه بخاطر سلطنت و حكومت ، برادر خود را بكشت ، حال چگونه به همین انگیزه از كشتن امام رضا دست باز دارد. آیا این معقول است كه بگوییم به نظر وى امام رضا از تمام این خدمتگزاران صدیقش و حتى از برادرش محبوبتر مى نمود؟
از این قبیل جنایات ، مأمون بسیار كرده كه اكنون مجال ذكر همه آنها نیست . بهمین قیاس ، عكس العمل ها و گفته هایش در مرگ امام رضا (علیه السلام) نیز كوچكترین ارزشى نداشت . چه اگر راست مى گفت پس چگونه دست به خون هفت تن از برادران امام بیالود و علویان را تحت شكنجه و آزار درآورد و به كارگزار خود در مصر نوشت كه منبرها را شستشو دهد، چه بر فرازشان نام امام رضا (علیه السلام) در خطبه ها رانده شده بود.
مأمون از چه شرافتى برخوردار بود كه بگوییم كشتن امام با خلق و خوى وى ناسازگار بود. آیا كشتن آن همه افراد مگر منافاتى با مهر و محبتش داشت كه پیوسته نسبت به آنان ابراز مى داشت . بنابراین، مهرورزیش نسبت به امام نیز هیچگونه منافاتى با قتلش نمى توانست داشته باشد.
اما اینكه علویان را بزرگ مى داشت علت را خودش در نامه اى كه به عباسیان نوشته ، چنین بیان مى دارد كه این بزرگداشت جزئى از سیاست وى به شمار مى رود. لذا پس از درگذشت امام رضا (علیه السلام) دیگر لباس سبز را كه ویژه علویان بود نپوشید، هفت تن از برادران امام را به قتل رسانید و به فرمانروایان خود در هر نقطه اى دستور داد كه به دستگیرى علویان بپردازند.
اما سخن احمد امین كه نوشته علویان بر ضد مأمون بسیار قیام كرده بودند، ادعایى است كه هرگز صحت ندارد. زیرا در تاریخ حتى نام یك قیام پس از درگذشت امام رضا (علیه السلام) ثبت نشده ، بجز قیام «عبدالرحمن بن احمد» در یمن كه انگیزه اش را همه مورخان ظلم كارگزاران خلیفه نوشته اند، و همچنین شورش برادران امام (علیه السلام) كه به خونخواهى وى برخاسته بودند.
اما اینكه گفته اند داستان مسمومیت امام از ساختگی هاى شیعه است ، باید گفت كه پیش از شیعه خود تاریخ نویسان سنى این جنایت را به مأمون نسبت داده بودند و شیعیان نیز شرح این داستان را در كتاب هاى اهل سنت مى خواندند كه در منابع بسیارى از آنان آمده است (ر.ك. زندگى سیاسى هشتمین امام حضرت على بن موسى الرضا (علیه السلام)جعفر مرتضى حسینى)
با این همه اگر كسى باز در تبرئه مأمون و حسن نیتش اصرار دارد به این
سؤال پاسخ دهد كه چرا پس از درگذشت امام ، مقام ولیعهدى را به فرزندش حضرت
جواد (علیه السلام) عرضه نكرد، در حالى كه او نیز دامادش بود و به فضل و
علم و كمالاتش نیز اعتراف مى كرد. حضرت جواد به رغم خردسالیش تحسین
عباسیان را نسبت به فضل و كمال خویش برانگیخته بود.
مناظره وى با «یحیى بن اكثم » معروف است كه با چه مهارتى به سؤ الهاى وى
پاسخ مى داد(6). به علاوه ، صغر سن نمى توانست بهانه عدم واگذارى مقام
ولیعهدى به امام جواد (علیه السلام) باشد، چه ولیعهدى معنایش تصدى عملى
امور مملكتى نیست و تازه خلفا و حتى رشید، پدر مأمون ، براى كسانى بیعت
ولیعهدى گرفته بودند كه بمراتب خردسالتر از امام جواد (علیه السلام)
بودند.
________________________________________
پی نوشت ها:
3. نظریة الامامة / ص 387. 4.التاریخ الاسلامى و الحضارة الاسلامیة / 3 / ص 322 ماءثر الانافة / 1 / ص 211. درباره چگونگى قتل فضل سخن گفتیم و دیگر آن را تكرار نمى كنیم . 5. لطف التدبیر / ص 166. 6. الصواعق المحرقة ، فصول المهمة ، ینابیع المودة ، اثبات الوصیة ، بحار، اعیان الشیعة ، احقاق الحق جلد 2 به نقل از: اخبار الدول قرمانى ، نور الابصار، ائمة الهدى هاشمى ، الاتحاف بحب الاشراف ، مفتاح النجا فى مناقب اهل العبا... 2. ضحى الاسلام / 3 / ص 295 و 196.
منبع: زندگى سیاسى هشتمین امام حضرت على بن موسى الرضا - جعفر مرتضى حسینى؛ مترجم : دكتر سید خلیل خلیلیان / 62
این داستان معروف را شاید مكرر شنیده اید ولی چون گواه خوبی است بر این مدعا باز عرض میكنم . داستان معروف بوعلی سیناست . بوعلی سینا در حواس و فكرش [ قویتر از حد معمول بود ] چون آدم خارق العاده ای بود.
چشمش از دیگران شعاعش بیشتر بود ، گوشش خیلی تیزتر بود ، فكرش خیلی قویتر بود . كم كم مردم درباره حس بوعلی ، چشم بوعلی و گوش بوعلی افسانه ها نقل كردند كه مثلا در اصفهان بود و صدای چكش مسگرهای كاشان را میشنید . البته اینها افسانه است ، ولی افسانه ها را معمولا در زمینه هایی میسازند كه شخص جنبه خارق العادهای داشته باشد .
شاگردش بهمنیار به او میگفت : تو از آن آدمهایی هستی كه اگر ادعای
پیغمبری بكنی ، مردم از تو میپذیرند و از روی خلوص نیت ایمان می آورند .
میگفت این حرفها چیست ؟ تو نمیفهمی . بهمنیار میگفت : خیر ، مطلب از همین
قرار است .
بوعلی خواست عملا به او نشان بدهد . در یك زمستانی كه با یكدیگر در مسافرت
بودند و برف زیادی آمده بود ، مقارن طلوع صبح كه مؤذن اذان میگفت ، بوعلی
بیدار بود ، بهمنیار را صدا كرد :
بهمنیار !
بله !
بلند شو .
چه كار داری ؟
خیلی تشنه ام ، این كاسه را از آن كوزه آب كن بده كه من رفع تشنگی بكنم .
بوعلی گفت: من طبیبم تو شاگرد من هستی ، من تشنه ام برای من آب بیاور . باز شروع كرد به استدلال كردن و بهانه آوردن كه آخر صحیح نیست ، درست است كه شما استاد هستید ولی من خیر شما را می خواهم . اگر من خیر شما را رعایت كنم بهتر از این است كه امر شما را اطاعت كنم . ( گفت : آدم تنبل را كه كار بفرمایی نصیحت پدرانه به تو می كند ) . شروع كرد از این نصیحتها كردن .
همینكه بوعلی خوب به خودش ثابت كرد كه او بلند شو نیست ، گفت من تشنه نیستم ، خواستم تو را امتحان بكنم . یادت هست كه به من میگفتی چرا ادعای پیغمبری نمیكنی ، مردم میپذیرند ؟ من اگر ادعای پیغمبری بكنم ، تو كه شاگرد منی و چندین سال پیش من درس خواندهای حاضر نیستی امر مرا اطاعت كنی ، خودم دارم به تو میگویم بلند شو برای من آب بیاور ، هزار دلیل برای من می آوری علیه حرف من ، آن بابا بعد از چهار صد سال كه از وفات پیغمبرخدا(ص) گذشته ، بستر گرم خودش را رها كرده رفته بالای مأذنه به آن بلندی ، برای اینكه این ندا را به عالم برساند كه: اشهد ان محمداً رسول الله. او پیغمبر(ص) است نه من كه بوعلی سینا هستم .



